تبليغاتX
من تو رو اشتباهی گرفتم!

من تو رو اشتباهی گرفتم!

با کسی که همه زندگیمه ! ...

divar haye deltangi

همه ی دنيا ... ديوار بود

ديوارهاي سنگي

ديوارهاي بلند دلتنگي

و تو را ... ديدم

و هزار پنچره بر روي من گشوده شد

هر پنچره هزار فصل بود

که مرا با آن سوي ديوار آشتي مي داد

هر پنچره هزار خاطره بود

که مرا با خودم آشتي مي داد

تو رفتي ، و تمام دنيا دوباره ديوار شد

اين بار ، خسته...در اين سوي ديوار نشسته

ولي با بغض هزار خاطره

از آن سوي ديوار ....


http://www.margonaut.com/newblog/wp-content/uploads/2009/03/love-2.jpg


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 17:14  توسط ...::::سارا::::...  | 

دلم گرفته

تو همیشه در یاد منی

آسمان به آسمان، کوچه به کوچه

رویا به رویا.

هرجایی که می نگرم با منی.

اما ...

دلم برایت تنگ می شود !!!

ولنتاین همتون مبارک

دلم گرفته ، دلم خيلي گرفته . ديگه نمي گم خيلي تنهام . چون مي دونم برات يه حرف تكراريه . حتي براي خودم اين حرفا تكراريه . چي بگم برات ؟ از كجا برات بگم ؟ وقتي كه گوشت با منه و اما فكرت و حواست يه جاي ديگه است . چه طوري برات بگم عاشق نگاهتم وفتي تو عمق چشات يه عشق ديگه است ؟ چه طوري بهت بگم آرزوم يه لحظه داشتنته وقتي عشق شب و روزت شده يه نفر ديگه !

چه طوري بهت بگم دوستت دارم وقتي تو چشمام زل مي زني و با خجالت مي گي : اينقده دوستش دارم ! عزيزم دلم خيلي گرفته ، نه راستشو بگم دلم خيلي شكسته !

چه طوري بگم چه طوري بگم ؟ آخه من قصه عاشقي مو جز تو بايد براي كي بايد بگم ؟ نه ، نمي گم . ديگه هيچي نمي گم . دلم نمي خواد فقط برات بنويسم ، بنويسم چون مي دونم نمي خوني ، بنويسم چون مي دونم خالي مي شم . تازه مزاحم آرزوها و عاشقي هاي تو هم نيستم .

مي نويسم : عاشق نگاهتم . حتي اگه چشمات يه بار توي چشمام عشقو نبينه . حتي با اينكه مي دونم تو چشات آتيش يه عشق ديگه است .

مي نويسم : آرزوم داشتن تويه ، حتي با اينكه مي دونم يه آرزوي محاله ، حتي با اين كه مي دونم صد تا آرزو هم كه بكني اسم من تو هيچ كدومش نيست !

مي نويسم : دوستت دارم ، حتي با اينكه مي دونم دوستم نداري ، حتي با اينكه مي دونم اصلا برات مهم نيست . دوستت دارم ، آخ كاشكي دوستم داشتی . عاشقتم . عاشق چشاي بي اعتنات !

مي نويسم : دلمو بردي ، بد جوري بردي ، با اينكه مي دونم دلي كه آرزوي داشتنشو دارم نشسته توي دستاي يه دختر خوشبخت . حتي با اينكه مي دونم ديگه دلي توي سينه ات نيست .

مي نويسم : قصه عاشقي مو براي تو مي نويسم فقط براي تو ! مي نويسم كه نخوني ، كه ندوني ، كه نفهمي ، كه بهم نخندي . مي نويسم كه هيچكي ندونه . مي نويسم كه فقط خدا بدونه...

تو دربی برد حق استقلال خودم بود نه پیروزی؟!!!!!!!!!! مگه نه؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 13:16  توسط ...::::سارا::::...  | 

با من بمان

 

 

گفـــته بودي، از غــــرورم، از ســـکوتم، خســـته اي

من شــــکستم هـــر دو را

گفــــته بودم،از غـــــــــرورت،از ســــکوتت خســــــته ام

به خاموشـــي مغــــرورانه ات شکســــتي تـــو مرا

با تــــو گفتم از هـــــمه تنهايي ام، خستــــــگي ام

با تو گفتم تا بداني با همه ناجيـــگري، بي ناجي ام

تو، سکوتت خنجريست بر قلــــب من

و حـــــضورت، مرهـــــمي بر زخــــم من

پس، بـــــــاش تا همــــــــيشه با مــــن باش

حتــــي اگر خاموشـــي

نظر بدی ها....

 

من همون جزیره بودم ،

خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ،

 قامتم یه بستر نرم ...

                 یه عزیز دردونه بودم                

 پیشه چشم خیسه موجها ،

                                    یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا  

 تا که یک روز تو رسیدی ،

                      توی قلبم پا گذاشتی

 غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی..

  زیر رگبار نگاهت ،

 دلم انگار زیرو رو شد ، برای داشتن عشقت ،

 همه جونم آرزو شد... 

  تا نفس کشیدی انگار ،

نفسم برید تو سینه ،

ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه... 

   اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی ،

                                                    اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشتی؟؟؟  

 رفتی با قایق عشقت ،

 سوی روشنی فردا ،

 منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا... 

 دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست نه درختی ، لحظه های بی تو بودن ، می گذره اما به سختی!... 

  دل تنها و غریبم ،

داره این گوشه میمیره ،

 ولی حتی وقت مردن ،

 باز سراغتو میگیره.....  

 میرسه روزی که دیگه ، قعر دریا میشه خونم ،

 اما تو دریای عشقت ،

 باز یه گوشه ای می مونم... 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 11:47  توسط ...::::سارا::::...  | 

بعد برو

صبر كن عشق زمين گير شود بعد برو
 يا دل از ديدن تو سير شود بعد برو


 اي پرنده به كجا؟ قدر دگر صبر بكن
 آسمان پاي پرت پير شود بعد برو


 باش با دست خودت آينه را پاك بكن
 نكند آينه دلگير شود بعد برو


 يك نفر حسرت لبخند تو را مي بارد
 خنده كن،عشق نمكگير شود بعد برو


تو اگر كوچ كني بغض خدا مي شكند
 صبر كن گريه به زنجيرشود بعد برو


خواب ديدي شبي از راه سوارت امد
 باش تا خواب تو تعبير شود بعد برو

 

age of love

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 12:47  توسط ...::::سارا::::...  | 

سلام...

با خود فکر کردم تحقق رویاهایم غیر ممکن است اما خدا گفت :

هر چیزی ممکن است

گم شده بودم ، گیج بودم ، فکر می کردم هیچ وقت جوابی پیدا نخواهم کرد اما خدا گفت :

من هدایتت خواهم کرد

خود را باختم ، فکر کردم نمی توانم از عهده اش بر آیم اما خدا گفت :

تو از عهده هر کاری بر می آیی

غمگین بودم ، احساس کردم زیر کوهی از نا امیدی گیر افتا ده ام ، اما باز خدا گفت:

"غم هایت را روی شانه های من بریز"

سلام ممنون از اونایی که نظر دادن ولی من نتونستم جوابشون را بدم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 15:9  توسط ...::::سارا::::...  | 

میرم ولی برمیگردم..!!!

گفتم: چقدر احساس تنهايي مي‌كنم
گفتي: فاني قريب

.:: من كه نزديكم (بقره/آیه 186
) ::.



گفتم: تو هميشه نزديكي؛ من دورم... كاش مي‌شد بهت نزديك شم

گفتي: و اذكر ربك في نفسك تضرعا و خيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال

.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پيش خودت، با خوف و تضرع، و با صداي آهسته ياد كن (اعراف/آیه205
) ::.



گفتم: اين هم توفيق مي‌خواهد
!
گفتي: ألا تحبون ان يغفرالله لكم

.:: دوست نداريد خدا ببخشدتون؟! (نور/ آیه 22
) ::.



گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشي

گفتي: و استغفروا ربكم ثم توبوا اليه

.:: پس از خدا بخوايد ببخشدتون و بعد توبه كنيد (هود/آیه 90
) ::.



گفتم: با اين همه گناه... آخه چيكار مي‌تونم بكنم؟

گفتي: الم يعلموا ان الله هو يقبل التوبة عن عباده

.:: مگه نمي‌دونيد خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول مي‌كنه؟! (توبه/آیه 104
) ::.



گفتم: ديگه روي توبه ندارم

گفتي: الله العزيز العليم غافر الذنب و قابل التوب

.:: (ولي) خدا عزيزه و دانا، او آمرزنده‌ي گناه هست و پذيرنده‌ي توبه (غافر/آیه 3-2
) ::.



گفتم: با اين همه گناه، براي كدوم گناهم توبه كنم؟

گفتي: ان الله يغفر الذنوب جميعا

.:: خدا همه‌ي گناه‌ها رو مي‌بخشه (زمر/ آیه 53
) ::.



گفتم: يعني بازم بيام؟ بازم منو مي‌بخشي؟

گفتي: و من يغفر الذنوب الا الله

.:: به جز خدا كيه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/آیه 135
) ::.





گفتم: نمي‌دونم چرا هميشه در مقابل اين كلامت كم ميارم! آتيشم مي‌زنه؛ ذوبم مي‌كنه؛ عاشق مي‌شم! ... توبه مي‌كنم

گفتي: ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين
.:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونايي كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/آیه 222
) ::.




ناخواسته گفتم: الهي و ربي من لي غيرك

گفتي: اليس الله بكاف عبده

.:: خدا براي بنده‌اش كافي نيست؟ (زمر/آیه 36
) ::.




گفتم: در برابر اين همه مهربونيت چيكار مي‌تونم بكنم؟

گفتي: يا ايها الذين آمنوا اذكروا الله ذكرا كثيرا و سبحوه بكرة و اصيلا هو الذي يصلي عليكم و ملائكته ليخرجكم من الظلمت الي النور و كان بالمؤمنين رحيما


.:: اي مؤمنين! خدا رو زياد ياد كنيد و صبح و شب تسبيحش كنيد. او كسي هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت مي‌فرستن تا شما رو از تاريكي‌ها به سوي روشنايي بيرون بيارن. خدا نسبت به مؤمنين مهربونه (احزاب/آیه 43-14 )::.


 

دیشب غایب بودم.بخاطر دل مریضم.آقا اجازه...سقف امید خونمون ریخته بود.آقا اجازه...قلبم بیمار بود.خدایا خودت بیا غیبت این دل منو موجه کن...

نذار یه یاعلی بگم دل خودت میشکنه ها...؟؟!!خدایا بیا به همه بگو ته این غار گلوی من،هنوزم چندتا نقل و نبات محمدی پیدا میشه که آبروی دل من باشه...

خدایا امشب دست منو میگیری که تو شب نوزدهم،اسم منو کنار این همه قدم نورانی ثبت کنی؟؟

دستم را میگیری بذاری تو دست سقاخونه طلایی،مس دل منو کیمیا کنی؟

دستم را بلند کن ای خدا،ببر در خونه امام رضا تا دعای سحر را با مردم کشورم بخونم بگم:

اللهم انی اسئلک من بهائک بابهاه...

 


 الکی که نیس یک شبه که قراره جای هزار شبمون را بگیره...قراره بیاین پایین.آروم آروم،فرشته ها را میگم..میان پایین پایین...قرار تقدیر یه ساله ات را بنویسن...التماس دعا

سلام،یه سلام پر خدافظی...

دوستای من داره مدرسه ها شروع میشه ومن دیگه نمیتونم تند تند آپ کنم....باید با همه تون تا یه ماه دیگه خدافظی کنم خیلی سخته؟؟!!!!!

ولی برمیگردم قول میدم!!!قرار ما 29 مهر...البته اگه عمری باشه...؟؟!!

خداحافظ همین حالا

همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین

به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید

اگه گفتم خداحافظ نه این که رفتنت سادست

نه این که میشه باور کرد دوباره آخر جادست؟؟

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

بدونی بی تو وباتو همینه رسم این دنیا

خداحافظ

خداحافظ

خداحافظ همین حالا.......

بای

د ر گ و ش ی ه ا:

1-واسم دعا کنین

2-بالاخره استقلال ماهم برد واسه استقلال و همه بازیکناش خواهش میکنم دعا کنین

3- دارم میرم؟؟؟!!!!!!!!!

4-م ن و ف ر ا م و ش ن ک ن ف ر ا م و ش ک ن ی ن ا م ر دی...

5-با با ی

6-اشکاتو پاک کن بر میگردم...

نظر یادت نره مرهبون...؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:19  توسط ...::::سارا::::...  | 

تولدت مبارک عسیسم...

سلی علیچوم...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

شطول مطولین ها؟؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

چی؟؟؟؟امروز آره تولدمه....خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

یعنی بیست وسوم شهریور خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

من به دنیا اوووووومدم...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

شروع کنیم؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

تولد تولد تولدت مبارکخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

نه بابا این یکی بی کلاس شدهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

happy birthday to youخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

happy birthday to youخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irhappy birthday to you

happy birthday to youخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

happy birthday to youخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

ایول ادامه بده....خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

در ضمن دلتونو برای کیک واینا صابوون نزنین..به 2دلیل::::خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اول دومی را میگم چون مهم تره:خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

دومی:ماه رمضونه بچه جووووووووووونخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اولی:من از کیک اینا خوشم نمیاد..

سومی:ماه رمضوونه بچه جوووووونخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

این سومی از کجا اومد؟؟؟ولللش....خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اینم یه عکس که خیلی به قضیه مربوطه!!؟

tavalodam mo ba rakkkkkkk

بچه ها جوووووووون نظر بدینا...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

نوشته ای برای ضمیری که می خوانمش. یادداشتی برای یک من که روبرویم می نشیند و تو خطاب می گیرد.به یاد دخترکی که چندین سال پیش چشمانش را گشود و آرام لبخند زد ...

خدا نقطه گذاشت و انسان آغاز شداز نقطه آغاز شدم ، برخلاف نوشته که

با نقطه پایان می گیردانسان با نقطه آغاز می شود. از نطفه ای شاید نقطه های تک بعدی تقسیم می شوند ودر امتداد هم خطی را تشکیل می دهندخطها باد می کنند و حجمها را می سازند من آغازشدم.صدای جیغ زنی در هوا احساس بطالت می کند.پرستاری مرا به دنیا می آورد و ضربه ای به پشتم می زند شسته می شوم در حالی که گریه می کنم.نمی دانستم که دارم بودن را با حال ساده گریستن در اول شخص مفرد صرف می کنم تولد کشیدنی بود از سوی پرستاری که مرا از جایی راحت و تاریک به سوی روشنایی می برد من میان هزاران عروسک گم شده بودم مادر هر روز با من مثل تمام عروسکهایش بازی می کردو پدر هر روز اسباب بازی های دلخواه کودکی اش را برایم می خرید. من در دست برادر و خواهرهای مادروپدرم بالا پایین می رفتم. مادر سعی می کرد او را صدا کنم. هی می گفت : بگو مامان!! چهار پا بودنم را ترک کردم و بر دوپایم سوار شدم. روز اول مدرسه مادر خندید و من می گریستم .زنی تخته ای سیاه را خط خطی می کرد بعد ما را مجبور کرد برای هر خط خطی داد بزنیم: الف ، ب ، ... به آن زن گفتیم : معلم. ما که هنوز نمی دانستیم بیست چیست یا حتی بعد از نوزده است ثلث اول را بیست گرفتیم.یعنی همه بیست گرفتند و من نوزده. ولی چه فرقی می کرد نوزده قشنگ تر بود. بعدها فهمیدم معلم شعور و سوادمان را با نمره اندازه گیری می کند.سال اول شاگرد دوم شدم. مادر ناراحت بود.بیست و نه نفر با معدل بیست شاگرد اول شدند و من شاگرد دوم.ما هر سال سر درس انشا فصل بهار ، تابستان ، پاییز و زمستان را توصیف می کردیم.درباره مقام معلم می نوشتیم و شغل آینده خودمان را می گفتیم.و معلم هم خوابیدن را صرف می کرد آغاز ویرانگی از زمانی بود که خواستم از ضمیر ما جدا شوم. چند سطر بالا من نبود ، ما بود. ما به مدرسه رفتیم، ما نمره گرفتیم ، ما انشا نوشتیم و ...من هایی هم وجود دارد. من هایی کاملا انحصاری. هر چقدر این من ها در جمله های زندگی بیشتر شود به جنون نزدیک تر می شوی. اولین جرقه نه سالگی بود .با خانه های کوچک پلاستیکی شهری ساختم. آدمک های پلاستیکی ام را در خانه ها گذاشتم. به جایشان حرف می زدم. خود را خدای آنان می دانستم. کاملا در اختیارشان داشتم.می خواستم لحظه ای تجربه خدا بودن را مزه کنم.بعد از چند ساعت حوصله ام سر رفت تمام شهر پلاستیکی ام را خراب کردم. به شهرم نگاه کردم ، ویرانه ای بود. ترس تمام وجودم را گرفت رفتم پیش مادر. نفس نفس می زدم. مادرم با دیدن من آشفته شد.مامان اگه خدا حوصله اش سر بره چی میشه؟ اونم کاری که من کردم ، می کنه

مادر آرام شد فقط خندید برای مادر زخم زمانی معنا دارد که همراه قطره ای خون، کبودی پوست و متورم شدن باشدولی سوالم هیچ کدامشان را نداشت.سوالم ، کابوسی برایم شده بود . اگر روزی خدا حوصله اش سر برود چه بلایی سر ما می آید. چه بلایی .هنوز هم در امتداد این سالها برای سوالم پاسخی نیافتم .شاید تنها زیبایی کودکی ، سریع از یاد بردن است رویاهای زود گذرکابوسهای زودگذر بزرگتر که می شوی تنها سایه روشن هایی تمام اندوخته ات خواهند بود از تمام آن سالهاو زمان باز هم می گذرد!!

 

مي خواهم؛

به زندگي ام رنگ بزنم،

مي خواهم فراموش کنم

چيزهايي را که هيچ وقت نمي خواستم

آن ها را فراموش کنم؛

مي خواهم يادم بماند که من همان کودکي بودم

که دار و ندارش يک زندگي بي ملال بود؛

مي خواهم تمامي واژگاني را که مي دانم به دريا بريزم،

مي خواهم يک چمدان بردارم و پرش کنم از سه واژه ي

خدا، من ، بهشت

آن را در دست بگيرم

آن قدر بروم تا به افق،

به تلاقي دو خط موازي برسم...

 

راستی یادم رفت؟؟

تولد...تولد...تولدم مباااااااااااااارکخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 0:10  توسط ...::::سارا::::...  | 

خدایا با تو هستم...

سلام خوب همیشه،بی مقدمه،نه دلم گرفته نه چیزی ازت میخوام،فقط میخوام باهات حرف بزنم.باورکن گاهی اوقات گفتنی ها آن قدر سخته که به جز تو نمیشه گفت!

وقتی از تو با تو میگم دستای مهربونت را روی سرم احساس می کنم!(میدونم دوسم داری،منم)زنجیر سنگین افکار پوچ دستم را حتی از برداشتن قلم عاجز کرده!!

میدانم که میدانی چه میگویم...بی دوستی همه را کلافه کرده،ناراحت نشو تو همیشه هستی اما این گاهی ماییم که تو را دورتر از رویاهای بی ریای دوران کودکی میبینم.

عزیزم سالهاست که میخواهم ساده باشم چون تو....

اگر غیر این باشد تو را نخواهم شناخت میدانم!!(قربونت برم چقدر بعضی وقت ها اینجا غریبی)همگان تو را در دوردست های آرزویی میبینند که نهایتش رحمت در اعطای بهشتت است یا در تقاصی چون جهنم...

اما من تو را در همین نزدیکی ها در زیر آلاچیق چوبی حیاطمان دیده ام. دیدم که چگونه لبخندت در فضا جاری بود حتی گلهای مریم ومیخک هم شاهدند...

پس با این همه کودکانه است تمنای از تو را برای چیزی نخواستن.اما من تو را برای خودم میخواهم که باشی(آخه جز تو نمیشناسم انقدر مهربون..)

راستی یه دروغ گفتم"من دلم گرفته،ناراحت نشو، یه دروغ کوچولو از یه بچه کوچولو بود!آشتی باشه؟؟ولی باور کن که چیزی جز خودت نمیخوام،میدانم که قیچی تیز تجربه هاست که درختچه نگاهم را زیبا میکند...

میدانم باید صبور بود تا تمثالی شوم تا همگان از دیدنم به وجد آیند همه اینها را میدانم....

اما نمی دانم چرا گاهی که بی تو میشوم احساس میکنم زشت ترین خلق روی این کره غمگین منم...

اگر میگویم بی تو از خویش به تو میگویم!من تو را دوست دارم زیرا تنها تویی که صبورانه و عاشقانه حرفهای مبهمی که خودمم گاهی نمیدانم چیست را میشنوی؟!

لبخندت را دوست دارم...پس این لبخند را در من جاری نگه دار تا دوست داشته هایم را هدیه کنم به همگانی که دوستشان داری،..باز هم اگر خواستم به حرفهایم گوش میدهی؟؟چه سوال بی مزه ای بود..اما همین که تو خندیدی خوشحالم!!!..

دوستت دارم حرف هم زیاد دارم..پس تا بعد

خدایــــــــــــــــــــا با تو هستم....

این یه مطلب بود که رضا صادقی نوشته وتیر 86 توی مجله ترانه ماه چاپ شده بود...

خیلی قشنگه اگه خوشتون اومد نظر یادتون نره....

من را هم دعا کنید...

سلام دوستای گلم

مطهره جونم  توی وبش ختم قدآن گذاشته اگه خواستین شرکت کنین

ثواب داره....

وقت افطار...توی دعاهاتون من را از یاد نبرین...

یا حق...

دل را در چشمه طاعت باید جلا بخشید..

قلب را با یاد خدا صفا داد...

نفس را با کمند تقوا مهار کرد...

بدن را باید با مشقت به پرهیزگاری عادت داد...

و فکر را باید برای خدا خالص کرد...

و چه فرصتی بهتر از رمضان...

نظر یادت نره دوست خوبم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 13:58  توسط ...::::سارا::::... 

حال منو میگیری؟؟؟

دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.

پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:

لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و

بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و

نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم

برايم پس بفرست

باعشق : روبرت

دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهد

که عکسي ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند و

همه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک

پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون:

روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم،

لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان

نظر یادتون نره!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 17:52  توسط ...::::سارا::::...  | 

هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و تو... هيچ وقت او را نديده اي؟؟!!

نظر یادت نره!!!!!!

نظر......؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 0:11  توسط ...::::سارا::::...  | 

خدافس...!!؟

سلام دوستان عزیز!!!

من یه چندوقتی میخوام برم مسافرت!!!

میخواستم بگم شاید نتونم آپ کنم!

ببخشیید

نظر نمیدی؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 15:43  توسط ...::::سارا::::...  | 

دل شکسته

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد.پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت:چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع تو مرا از خواب بيدار كردي؟فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبحخوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت .وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود. ..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 18:44  توسط ...::::سارا::::...  | 

امشب به ياد تک تک ِ شب ها دلم گرفت

در اضطراب کهنه ي غم ها ، دلم گرفت

انگار بغض تازه اي از نو شکسته شد

در التهاب ِ خيس ِ ورق ها ، دلم گرفت !

از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...

 

از ارتباطِ مردم ِدنيا دلم گرفت !!

يک رد ِ پا که سهم ِ من از بي نشاني است!

از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت

اينجا منم و خاطره هايي تمام تلخ

اقرار ميکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ...

 

از لحظه اي که خيس شدم در خيال تو

آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت

ازين که باز تو نيستي کنار من

ازين که باز خسته و تنهام ... دلم گرفت

تکرار مي کنم اين سطرهاي کهنه را ...

تکرار مي کنم که خدايا !! دلم گرفت !!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 23:2  توسط ...::::سارا::::...  | 

بی خیال

می سپارم دل به دریا بی خیال

می شمارم لحظه ها را بی خیال

می کشم بر دفتر نقاشی ام

نقش های زشت و زیبا بی خیال

دوره گردی می شوم هر شب چو باد

دست تکرار غزل ها بی خیال

لا به لای آن غزل ها می کشم

سرنوشت خیس خود را بی خیال

گاه در آشفته بازار دلم

می شوم تنهای تنها بی خیال

بی خبر از شعر پر تشویش عشق

می کنم خود را تماشا بی خیال

گاه می سازم برای روح خود

نردبانی تا ثریا بی خیال

گاه از ترس نبود مصرعی

می زنم عمری تقلا بی خیال

بی خیالم با خود اما با تو من

حرف هایی دارم اما بی خیال

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 10:52  توسط ...::::سارا::::...  | 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 18:14  توسط ...::::سارا::::...  |